ღஜღصــــــدای ســـکــوتღஜღ
روزی که نگاهمان در هم آمیخت … می خواستم بگویم که… اما سکوت کردم حس کردم ، ازنگاهم ، رازم را خوانده باشی … 
نويسندگان

دلم میخواهد گریه کنم

 فریاد بزنم

 به یاد گذشته،در چنین روزی!

روزی که آمدم

روزی که همه خندان بودند و من گریان

ولی با اندکی تفاوت!؟

آن روز گریه ام

گریه ی شوق بود و

امروز گریه ام

برای

پایمال شدن حق

مردن انسانیت

و نادیده گرفتن شعور؛یک ملت است

فریاد آن روزم

فریاد آزاد شدن بودو

فریاد امروزم

برای ظلم و ستم بر یک ملت است

چه ساده اندیش بودم وخوش خیال!

به خیال کودکانه ی خویش

آزاد شده بودم

آزادِ آزاد

آزاد از زندانی تنگ و تاریک...

ولی افسوس نمی دانستم که مرا

از سلول انفرادی

به بند اورده اند....

امین2/11/1391

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ A_M ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دست نوشته های عاشقانه امیدوارم که لحظات خوبی را دراین وبلاگ داشته باشید !
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed



فونت زيبا سازفونت زيبا ساز



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ



Online User

كد موسيقي براي وبلاگ

جاوا اسكریپت